تبلیغات
داستانک

امروز:

نوجوان !

دخترک با قیافه ای که مصمم و جدی به نظر می رسد نشسته است سر سفره عقد
و دارد فکر می کند که آیا همسر آینده اش بلد است حرف های عاشقانه بزند؟!


نوشته شده در : یکشنبه 18 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

فراق

گریه های تو اهل شهر را شاکی کرده بود
اشک های من اهل بهشت را غم زده
چه زود همه راحت شدند ... !!


نوشته شده در : جمعه 16 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

رشته ی محبت

عاشق موهای دخترک بود.
هر شب دستهای پینه بسته اش، موهای نرم و بلند دخترک را شانه می زد و می بافت و او، میان دست هایش به خواب می رفت.

پدر که مرد، دخترک موهایش را برای همیشه کوتاه کرد، برای همیشه ...


نوشته شده در : سه شنبه 13 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

خالی 1

زن
جلوی میوه فروشی ایستاد
میوه ها را قیمت کرد
و با سبد خالی برگشت ...


نوشته شده در : دوشنبه 12 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

رفتن

دستش را روی میز گذاشت و گفت:  

اغلب داستانها وقتی طولانی و کشدار می شوند ، حوصله همه را سر می برند  

حتی قهرمان داستان .  

پایان قصه همین جاست. برو ، با خیال راحت برو ... 

تمام که شود ، همه فراموش می کنند ، حتی خود تو

به قول شازده کوچولو این دست دست کردنت خلق آدم راتنگ می کند ... 

 اگر می خواهی بروی ،برو !


نوشته شده در : شنبه 10 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

قاصدک

همه به آزادگیش غبطه می خورند 

 اما او 

 دلش کمی دلبستگی و 

 پای بندی می خواهد ...


نوشته شده در : شنبه 10 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

بهانه دوست داشتن

زن، بهانه گیر شده
مرد، بی بهانه ...


نوشته شده در : پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

قصه ی غصه ها

گفت: با خبر خوش برمیگردم!
رفت، برنگشت ...


نوشته شده در : یکشنبه 4 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

کلمات

قدرت کلمات را کشف کرد
از آن پس
هر روز کسی عاشقش می شد .


نوشته شده در : یکشنبه 4 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

عدالت ...

پدرش عرق می ریخت، عرق کارگری، پای ساختمان
او عرق می خورد، عرق سگی، پای بساط


نوشته شده در : شنبه 3 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

زور!

روزی، یک " مانتوی " گشاد، بلند و کمی خاکی، داشت از اداره برمیگشت.
توی راه چشمش خورد به یک " کت و شلوار" سفید و ترو تمیز و باوقار که پشت ویترین مغازه ای ایستاده بود.
" مانتو" به " کت و شلوار " خیره شد، " کت و شلوار " لبخند زد. " مانتو" قند توی دلش آب شد.
بعد رفت و قیمت " کت و شلوار " را پرسید. خیلی گران بود، خیلی! داشت با خودش حساب می کرد که چندماه دیگر باید کار کند که بتواند " معشوقش " را بخرد.
در همین لحظه یک مانتوی کمری و کوتاه که معلوم بود تا الان آفتاب مهتاب ندیده است وارد مغازه شد . " کت و شلوار " را خرید و رفت!


نوشته شده در : چهارشنبه 31 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

معامله

گفت: " اگه این یکی هم دختر بشه، دستاتو قطع می کنم."
خدا بهشان پسری داد که دست نداشت ... !


نوشته شده در : دوشنبه 29 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

آرزو

میان روضه، دستهایش را آنقدر ناخود آگاه به زمین کوبید که کبود شد!
دلش می خواست کبودی اش حالا حالاها بماند
ولی با اولین گناه از بین رفت!


نوشته شده در : شنبه 27 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

نشود فاش کسی!

مادر بزرگ  قدرت  عجیبی دارد. حال و روزت را از نگاهت می فهمد؛
به من نگاه می کند و می گوید: عاشقی، از نگاهت معلوم است، نگاهت برق دارد.
به دختر خاله ام می گوید: مراقب باش مادر جان، حالت چشمهایت معلوم است که بارداری!
با دلخوری می پرسم:  مادر جان چطور با قطعیت برایمان حکم صادر می کنید! با یک نگاه ؟!
چشمهایش را ریز می کند و می گوید: از همان روز که با پدرش برای عیادت پدرم به خانه مان آمدند، نگاه بازی شروع شد،  قاصدی به جز نگاه نداشتیم، خبری از تلفن و موبایل نبود... همه چیز نگاه بود و نگاه ...!
عشقش را، غمش را، عصبانیتش را، همه را باید از نگاهش می خواندم... من سالهاست مشق نگاه کرده ام دختر جان!
از همان روز که با پدرش آمدند عیادت پدرم تا همین حالا که دردش را مخفی می کند...!
مادر بزرگ می گوید: نسل شما خیلی چیزها بلدند، اما «نگاه» را نه! بلد نیستند...
مادر بزرگ بزرگترین لذت زندگیش خواندن نگاههای پدر بزرگ است.


نوشته شده در : شنبه 27 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

خیانت یا عدالت؟!

نوشت: " دوستت دارم "
و برای هر دویشان فرستاد ...


نوشته شده در : جمعه 26 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .