تبلیغات
داستانک - مطالب فروردین 1390

امروز:

زور!

روزی، یک " مانتوی " گشاد، بلند و کمی خاکی، داشت از اداره برمیگشت.
توی راه چشمش خورد به یک " کت و شلوار" سفید و ترو تمیز و باوقار که پشت ویترین مغازه ای ایستاده بود.
" مانتو" به " کت و شلوار " خیره شد، " کت و شلوار " لبخند زد. " مانتو" قند توی دلش آب شد.
بعد رفت و قیمت " کت و شلوار " را پرسید. خیلی گران بود، خیلی! داشت با خودش حساب می کرد که چندماه دیگر باید کار کند که بتواند " معشوقش " را بخرد.
در همین لحظه یک مانتوی کمری و کوتاه که معلوم بود تا الان آفتاب مهتاب ندیده است وارد مغازه شد . " کت و شلوار " را خرید و رفت!


نوشته شده در : چهارشنبه 31 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

معامله

گفت: " اگه این یکی هم دختر بشه، دستاتو قطع می کنم."
خدا بهشان پسری داد که دست نداشت ... !


نوشته شده در : دوشنبه 29 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

آرزو

میان روضه، دستهایش را آنقدر ناخود آگاه به زمین کوبید که کبود شد!
دلش می خواست کبودی اش حالا حالاها بماند
ولی با اولین گناه از بین رفت!


نوشته شده در : شنبه 27 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

نشود فاش کسی!

مادر بزرگ  قدرت  عجیبی دارد. حال و روزت را از نگاهت می فهمد؛
به من نگاه می کند و می گوید: عاشقی، از نگاهت معلوم است، نگاهت برق دارد.
به دختر خاله ام می گوید: مراقب باش مادر جان، حالت چشمهایت معلوم است که بارداری!
با دلخوری می پرسم:  مادر جان چطور با قطعیت برایمان حکم صادر می کنید! با یک نگاه ؟!
چشمهایش را ریز می کند و می گوید: از همان روز که با پدرش برای عیادت پدرم به خانه مان آمدند، نگاه بازی شروع شد،  قاصدی به جز نگاه نداشتیم، خبری از تلفن و موبایل نبود... همه چیز نگاه بود و نگاه ...!
عشقش را، غمش را، عصبانیتش را، همه را باید از نگاهش می خواندم... من سالهاست مشق نگاه کرده ام دختر جان!
از همان روز که با پدرش آمدند عیادت پدرم تا همین حالا که دردش را مخفی می کند...!
مادر بزرگ می گوید: نسل شما خیلی چیزها بلدند، اما «نگاه» را نه! بلد نیستند...
مادر بزرگ بزرگترین لذت زندگیش خواندن نگاههای پدر بزرگ است.


نوشته شده در : شنبه 27 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

خیانت یا عدالت؟!

نوشت: " دوستت دارم "
و برای هر دویشان فرستاد ...


نوشته شده در : جمعه 26 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

آغاز غم

چشم گرداند بین بچه ها که داشتند حسینیه را جارو می زدند، بین عزاداران که می رفتند، بین چراغها که یکی یکی خاموش می شدند ...
زیر لب گفت : اول ِ بی پناهی و غمهای زینب(س) است ... کمی بمانید، تمامش نکنید!!


نوشته شده در : پنجشنبه 25 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

عباس بچه ها

به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و زیر لب گفت : " دیگه هیشکی هیشکی نمی تونه دستاتو ببُره "

 

برگزیده اشکواره ی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی


نوشته شده در : پنجشنبه 25 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

لباسش !

گفتم :   محمد این لباس جدیدت خیلی بهت میاد
گفت:  لباس شهادته !
گفتم:  زده به سرت!
گفت: می زنه ایشالله !

چند ثانیه بعد از انفجار رسیدم بالای سرش، نا نداشت، فقط آروم گفت: دیدی زد!!

 

به یاد شهید محمد مهدوی / از شهدای انفجار حسینیه سیدالشهداء شیراز


نوشته شده در : پنجشنبه 25 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

خانمان سوز!

هیچ چیز نمی توانست از پا بیندازدش
تا بلاخره
در میانسالی عاشق شد ...


نوشته شده در : پنجشنبه 25 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

تجربه

بار دومی بود که کلاهک پلاستیکی را روی سرش احساس می کرد !

کلاهک تنگ و آزار دهنده با آن نوار پلاستیکی که تا زیر چانه می آمد و نفس کشیدن را سخت می کرد .

بار دومی بود که گیره های دستگاه نوار مغز لابه لای موهایش گیر می کرد و موقع جدا کردنشان ، دسته ، دسته موهایش کنده می شد ...

بار دومی بود که دکتر به چشمهایش زل می زد و می گفت : دخترک ! با خودت چه کردی ؟

و او چشمهایش را به زمین می دوخت و سکوت می کرد !

بار دومی بود که پاکت پر از دارو را مادر یک راست راهی سطل زباله می کرد و می گفت : این قرص ها را مادر بزرگ خدا بیامرزم در مرز 90 سالگی مصرف می کرد ، من نمی گذارم توی این سن و سال مثل نقل و نبات قرص اعصاب بخوری !!


و او با خودش فکر می کرد ، فرق من با مادربزرگ نود ساله مادرم چیست ؟!

فلسفه ی مراجعه به پزشک اعصاب را درست نمی فهمید ، مادر هر بار با اصرار او را روانه ی مطب دکتر می کرد و بعدش هم تمام تخصص دکتر را توی زباله سرازیر!

شاید می خواست خیالش راحت باشد که هنوز بدتر از دفعه ی قبل نشده !

دخترک انگار مشکلش مربوط می شد به همین " دخترک " بودنش !

این که " دختر " بود با تمام مختصات روحی یک دختر و کوچک بود ، بدون آن که ردی از کوچکی در چهره اش نمایان باشد ... !!

وقتی به خطهای نوار مغز نگاه می کرد با خودش فکر می کرد کدام یک از این خطها خطِ فکرِ توست!

آن که ممتد است و بدون بالا و پائین ، یا آن یکی که آن قدر موج و شکستگی لابه لایش دارد که انگار یکی سرش را گرفته و همین طور تکان می دهد ...

حتما دومی ، تو سر خط را گرفته بودی و تکانش می دادی ! آن قدر تکان دادی تا مغز دخترک منفجر شد !!

اصلا مشکل همیشه بر سر همین دومی ها بود !

دومی ها بودند که چون تجربه همراهشان بود مشکل زا می شدند !

اصلا تجربه انگار اینجا به کار نمی آید ... !!

انگار تجربه همه چیز را باطل می کرد ... !

« تجربه عشق را باطل می کند ، بنابراین تجربه کل زندگی را باطل می کند ، عشق چیزی است یگانه و یک باره ، اما تجربه یعنی تکرار ، یعنی بیش از یک بار عاشق شدن ، شرط اول عشق بی تجربگی است » (۱)

بار دومی بود که " دخترک " تجربه می کرد !

و همین تجربه کردن داشت خطهای نوار مغز را مواج تر می کرد !!
 
 
 
1 ـ نادر ابراهیمی/ آتش بدون دود


نوشته شده در : پنجشنبه 25 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

پیوند!

زیپ چمدان را کشید
شمع را فوت کرد
و پیغام " من برای همیشه رفتم " را چسباند روی در یخچال
سالگرد ازدواجشان بود ...


نوشته شده در : چهارشنبه 24 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

غرور و تعصب !

دستهای دست بند زده اش را  رو به قاضی بلند کرد و گفت :

آقای قاضی دوستش داشتم، اما خودش می دانست اگر غیرت و غرورم را نشانه بگیرد، هستی اش را نشانه می گیرم !

می دانست ... می دانست و نشانه گرفت ...


نوشته شده در : چهارشنبه 24 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

شفا

از اینجا، فقط کفش هایشان را می بینم، می آیند و می روند، بعضی هایشان می ایستند و دوباره راه می افتند، بیشترین رکورد ایستادن مال یک کفش مشکی ساده ی مردانه بود، جفت نبود، یک کفش بود و یک پاچه ی شلوار آویزان. از اینجا مادر را هم می بینم که گاهی طناب بسته به پایم را باز می کند و با دستمالِ خیس، جایش را تمیز می کند. مادر گاهی زل می زند به دست و پاهایم، گاهی به چشمهایم. بعدشم هم می نشیند و گریه می کند.میدانید! مادرها نباید گریه کنند، باید همیشه بخندند، مادرها که گریه می کنند انگار دنیا را غصه می گیرد. دیشب، نیمه های شب،  صدایی را که این یک هفته، وقت طلوع و غروب می شنیدم، دوباره آمد! همه به جنب و جوش افتادند، مادر پشت سرم نشسته بود، فقط صدایش را می شنیدم. می لرزید و می گفت: " الهی شکر، الهی شکر" صدا هم چنان می آمد و مادر هنوز داشت گریه می کرد که پلک هایم سنگین شد، بعدش نمی دانم توی خواب بود یا بیداری که یکی از آن کفش ها، ناگهان رو به روی من ایستاد، خیلی نزدیک بود، شاید اگر می توانستم دستم را دراز کنم، به عبایش می رسید. کمی ایستاد و بعد نشست، طناب دور پاهایم را باز کرد و لبخند زد، بعدترش انگار پرواز کردم، جایی بودم آن بالاها، طنابها بودند که توی هم گره خورده و رفته بودند تا  یک پنجره ای.کفش ها دیگر نبودند، به جایش سرها را می دیدم، کبوتر ها را ، گنبد را، من هم آن پایین بودم، آرام و ساکت خوابیده بودم، مثل همیشه، مادر هم کنارم بود، او هم خواب بود انگار. بالای سرم پُر بود از ابرهای خیس ، یکی یکی ابرها را گرفتم و تکه تکه شان کردم و پاشیدم روی سر مادرم، روی صحن، روی گنبد، روی سر کبوترها ... همه جا خیس شد، من، مادر، گنبد ...

 


نوشته شده در : دوشنبه 22 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

چشمهایش ...


پیرمرد، قسم راستش، چشمهای یونسش بود.
کم می گفت، اما وقتی چشمهایش ریز می شد، رگ گردنش ورم می کرد و می گفت : به چشمهایش قسم!! دیگر کسی نه نمی گفت، حتی اگر پیرمرد ادعا کرده بود که  ماست سیاه است و ذغال سفید... چشمهای یونس حرمت داشت، نه تنها برای پیرمرد که برای همه ی مردم ده، آخر همه، کوچک و بزرگِ ده دیده بودند که چشمهای یونس، همان چشمهای سیاه و خیره، یک شب میان روضه، نورش برگشت! میان روضه ی عباس...!


نوشته شده در : دوشنبه 22 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

تناقض

دخترکش را نشاند جلوی تلوزیون و رفت تا مقاله اش را در باب " تقویت روحیه ی خلاقیت در کودکان " تمام کند ...


نوشته شده در : دوشنبه 22 فروردین 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .