تبلیغات
داستانک - مطالب اردیبهشت 1390

امروز:

شفا

از اینجا، فقط کفش هایشان را می بینم، می آیند و می روند، بعضی هایشان می ایستند و دوباره راه می افتند، بیشترین رکورد ایستادن مال یک کفش مشکی ساده ی مردانه بود، جفت نبود، یک کفش بود و یک پاچه ی شلوار آویزان. از اینجا مادر را هم می بینم که گاهی طناب بسته به پایم را باز می کند و با دستمالِ خیس، جایش را تمیز می کند. مادر گاهی زل می زند به دست و پاهایم، گاهی به چشمهایم. بعدش هم می نشیند و گریه می کند.می دانید! مادرها نباید گریه کنند، باید همیشه بخندند، مادرها که گریه می کنند انگار دنیا را غصه می گیرد. دیشب، نیمه های شب،  صدایی را که این یک هفته، وقت طلوع و غروب می شنیدم، دوباره آمد! همه به جنب و جوش افتادند، مادر پشت سرم نشسته بود، فقط صدایش را می شنیدم. می لرزید و می گفت: " الهی شکر، الهی شکر" صدا هم چنان می آمد و مادر هنوز داشت گریه می کرد که پلک هایم سنگین شد، بعدش نمی دانم توی خواب بود یا بیداری که یکی از آن کفش ها، ناگهان رو به روی من ایستاد، خیلی نزدیک بود، شاید اگر می توانستم دستم را دراز کنم، به عبایش می رسید. کمی ایستاد و بعد نشست، طناب دور پاهایم را باز کرد و لبخند زد، بعدترش انگار پرواز کردم، جایی بودم آن بالاها، طنابها بودند که توی هم گره خورده و رفته بودند تا  یک پنجره ای.کفش ها دیگر نبودند، به جایش سرها را می دیدم، کبوتر ها را ، گنبد را، من هم آن پایین بودم، آرام و ساکت خوابیده بودم، مثل همیشه، مادر هم کنارم بود، او هم خواب بود انگار. بالای سرم پُر بود از ابرهای خیس ، یکی یکی ابرها را گرفتم و تکه تکه شان کردم و پاشیدم روی سر مادرم، روی صحن، روی گنبد، روی سر کبوترها ... همه جا خیس شد، من، مادر، گنبد...

لینک این مطلب در سایت لوح


نوشته شده در : چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

خوشبختی

خانه ای نداشتیم، پول هم،
قوتی اندک برای زنده ماندن بود و
خروار خروار آرزو و ساعت ساعت رویا
خوشبخت بودیم ... خوشبخت ...


نوشته شده در : چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

فاطی کوچیکه

فاطی کوچیکه

هفت ساله بودم که بابا مُرد. تصادف کرد. توی جاده ی بندرعباس. روز خاک سپاری من و خواهرم را نبردند، گذاشتندمان خانه ی خاله سومی که تازه ازدواج کرده بود، مام جون گفت: "  شگون نداره تازه عروس بیاد قبرستون." تا ظهر قمبرک زده بودیم کنار باغچه ی کوچک توی حیاط . برگهای زرد درخت پرتقال می ریختند توی باغچه . فاطی کوچیکه یکی یکی برگها را بر میداشت و خرچ خرچ خردشان می کرد . ولی من همه اش گریه می کردم .

خاله، نازمان می کرد و می گفت: " پاشین بیاین تو، سرما می خورین. " بعدترش دلداریمان می داد : " هر کی باباش بمیره حضرت علی باباش می شه "

فاطی کوچیکه تا چند وقت  با هیچکس حرف نمی زد . مامان نازش میکرد، بغلش میکرد و اشک می ریخت، عمه بهش پول میداد که برود برای خودش پفک مینو بخرد. باباجون نگاهش می کرد ، پک محکمی به سیگارش می زد و چشمهایش قرمز می شد.

یکی دو روز بعد از خاکسپاری بردندمان سرِ خاک، عمه می گفت تا همین دو روز قبل، جز همین دو سه تا قبر، بقیه خالی بودند، حالا ولی تقریبا همه ی ردیف پر شده بود. من فکر می کردم چطور این همه آدم در عرض یک روز مرده اند. عمه سرش را تکان می داد و می گفت: " لابد نوبت ما که بشه ، می برن توی جاده ی کارخونه چالمون می کنن، هیشکی هم سراغمون نمی گیره. خوب کرد این فرانگیز خانم که واسه خودش یه قبر خرید، همین جا، کنار داداشش" توی دلم تعجب می کردم  از عمه که می دانست کی نوبتش میرسد.

کنار دست بابا یه قبر بود، قبر یک پسر جوان، بالای سرش یه سنگ مثلثی فرو کرده بودند توی خاک و رویش نوشه بودند فرهاد صامتی 26/9/82 . زنهای چادر سیاه دور قبر فرهاد نشسته بودند و زار می زند، گاهی یکی شان غش میکرد و بقیه جیغ کشان آب می پاشیدند توی صورتش، اگر به هوش نمی آمد محکم می زدند توی صورتش. بین آنها یکی بود که بیشتر از همه بی تابی می کرد، صدایش می کردند فرانگیز، همان که عمه می گفت برای خودش قبر خریده. چشمش که به عمه می افتاد جیغ می کشید: " تو هم مث من برادر مرده ای " این را که می گفت، عمه هم صدایش بلند می شد، می زد توی صورتش و می گفت : " برادر مرده می داند، برادر مرده می داند."

هر صبح  جمعه، کار مامان شده بود حلوا درست کردن و راه قبرستان را پیش گرفتن . من و فاطی کوچیکه، راه قبرستان را از راه خانه مان بهتر بلد شده بودیم. ساعت ها سر خاک بابا می نشستیم، گاهی هم که صدای فریاد و گریه و زاری از اطراف می آمد، می فهمیدیم که مرده ی جدید آورده اند، به دو می رفتیم سراغ جمعیت، مامان فریاد می کشید: " شما کجا؟ جای دور نریدا " کم کم، شرکت در مراسم خاکسپاریِ آدمهای ناشناس و زل زدن به فک و فامیل بیچاره و گریانشان، برایمان تبدیل به یک سرگرمی غم بار  شده بود. یک بار که از خاکسپاری یک مرده ی جدید برگشتیم، فرانگیز رو کرد به من و گفت : " دختره ، نمی ترسی اینقده مرده نگاه می کنی؟ " من گفتم " نه ! " بعد رو کرد به فاطی کوچیکه و گفت : " تو چی ریزه؟ " فاطی کوچیکه جواب نداد عوضش چسبید به مامان و صورتش را توی چادرش قایم کرد . مامان گفت: " بچه ام از وقتی باباش رفته، زبونش بند اومده " بعد هم زد زیر گریه و زیر لب گفت : " بیچاره من ! بیچاره من "

فرانگیز بلند شد و فاطی کوچیکه را بغل کرد، یک شیرینی از توی بشقابی که روی قبر برادرش بود برداشت و داد دستش بعد هم شروع کرد برایش ادا و شکلک در آوردن. فاطی کوچیکه حتی یک لبخند هم نزد. فرانگیز گذاشتش روی زمین، کنار مامان و دوباره شروع کرد ادای خواننده های هندی را در آوردن ، صدایش را نازک کرد و  دستهایش را توی هوا تاب  داد. من از خنده داشتم غش می کردم، فاطی کوچیکه هم خندید. مامان هم ...

بعد از آن کم کم حال فاطی کوچیکه بهتر شد، زبانش باز شد، می خندید و بازی می کرد، با این حال گاهی که ازش غافل می شدیم می دیدیم یک گوشه کز کرده و دارد انگشت شستش را می مکد.

قبرستان رفتن های صبح جمعه، برایمان عادت شده بود. دیدن فرانگیز و شنیدن جک هایش هم بساط خنده ی یک هفته مان را جور می کرد. شده بود شخصیت مورد علاقه ی فاطی کوچیکه، گاهی می رفتند یک گوشه با هم حرف میزدند و می خندیدند .

من هم دوستش داشتم، انگار غمی توی دلش نبود، تا ما را می دید شروع می کرد به خندیدن و جک گفتن و ادا در آوردن... گاهی هم خسته می شد و با مامان، درد دل می کرد، یک بار مامان ازش پرسید: " فرانگیزخانم، دختر کوچیکت چقدرشه؟! " " سه سال " " زنده باشه ، خدا ببخشه "

فرانگیز چشمهایش را در هم کشید و گفت : " ای خواهر، ناخواسته بود، با این مرتیکه ی فلون فلون شده که من دیگه بچه نمی خواستم "  

سرم را بردم کنار گوش مامان و گفتم : " فلون فلون شده یعنی چی؟ " مامان گفت : " ساکت باش ، بعدا می گم "

کم کم، اغلب فک و فامیل فرانگیز اینها را شناختیم ، شوهرش را هم یکی دوبار دیده بودیم، اما ارتباطمان محدود می شد به همان صبح های جمعه ... یکی دو سال که گذشت، رفت و آمدمان به قبرستان کمتر شد، دو هفته ای یک بار ، گاهی هم ماهی یک بار... بعدترش فاصله اش بیشتر هم شد، دو ماهی یکبار ... !!

یک صبح جمعه وقتی که رسیدیم سرخاک بابا همه مان میخکوب شدیم، قبری که فرانگیز کنار فرهاد برای خودش خریده بود ، با یک عالمه گِل و خاک تازه و آب خورده پر شده بود. بالایش هم روی یک تکه چوب نوشته شده بود فرانگیز صامت 27/9/86 .

من و فاطی کوچیکه به هم نگاه کردیم، مامان نشست روی خاک ها، زل زد به تکه چوب بالای قبر.  فاطی کوچیکه زد زیر گریه. مامان زیر لب گفت: " آخه چطوری؟! این که تا یه ماهه پیش حالش خوب بود، خودم دیدمش " من هم گریه ام گرفته بود. یاد کارها و خنده هایش افتاده بودم .یکی دو ساعتی همان جا کنار قبر بابا ، فرهاد و فرانگیز ماندیم... فاطی کوچیکه دوباره ساکت شده بود، حرف نمی زد. هر چه باهاش حرف می زدیم جواب نمی داد. دو هفته بعدش، مامان با فاطی کوچیکه رفت قبرستان من ماندم خانه، امتحان داشتم. مامان که برگشت با تلفن به عمه گفت که خانواده فرانگیز آمده بودند سرخاکش، گفتند که خودش را کشته، آتش زده ، از دست شوهرش ...

شبش فاطی کوچیکه توی رختخواب آرام صدایم کرد :"  بیداری آبجی "

ـ آره .

ـ  آبجی من میدونم ، فرانگیز خانوم خودشو نکُشته .

ـ از کجا میدونی ؟

ـ یه بار به من گفت هر کی خودشو بکُشه میره جهنم.

 ـ واسه چی اینو بهت گفت؟

 ـ خودش گفت.

ـ میدونم خودش گفت ،تو چی گفتی که اون این حرفو بهت زد ؟

ـ من؟! من ... من اون موقع ها که خیلی ناراحت بودم، بهش گفتم که می خوام برم پیش بابا، گفتم که زری بهم گفته برای اینکه برم پیش بابا باید اول بمیرم، بهش گفتم بهم یاد بده چطوری بمیرم . اونم بهم گفت هر کی خودشو بکُشه میره جهنم. چون خدا ناراحت می شه کسی با دست خودش، خودشو بکشه، تازه گفت جهنم پر از آتیشه، گفت که از آتیش می ترسه، حالا چطور می تونه خودشو کشته باشه اونم با آتیش ؟

 ـ آره آبجی ، فکر کنم تو راست میگی، اون خودشو نکشته، حالا بخواب .

فاطی کوچیکه ولی آن شب را تا صبح نخوابید، نشست توی رختخوابش و ریز ریز اشک ریخت ... 


نوشته شده در : سه شنبه 27 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

حسرت

عاقد صدا زد: پدر عروس لطفا تشریف بیاورند
پدر بزرگ سنگین از جایش بلند شد
گوشه ی چشمهای دخترک خیس شد ...


نوشته شده در : دوشنبه 26 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

نفرین مستجاب!

پیرزن تنها یک نفرین بلد بود که آن را هم فقط یک بار به زبان آورد:
" الهی به چه کنم چه کنم بیفتی پسر"


نوشته شده در : دوشنبه 19 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

نوجوان !

دخترک با قیافه ای که مصمم و جدی به نظر می رسد نشسته است سر سفره عقد
و دارد فکر می کند که آیا همسر آینده اش بلد است حرف های عاشقانه بزند؟!


نوشته شده در : یکشنبه 18 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

فراق

گریه های تو اهل شهر را شاکی کرده بود
اشک های من اهل بهشت را غم زده
چه زود همه راحت شدند ... !!


نوشته شده در : جمعه 16 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

رشته ی محبت

عاشق موهای دخترک بود.
هر شب دستهای پینه بسته اش، موهای نرم و بلند دخترک را شانه می زد و می بافت و او، میان دست هایش به خواب می رفت.

پدر که مرد، دخترک موهایش را برای همیشه کوتاه کرد، برای همیشه ...


نوشته شده در : سه شنبه 13 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

خالی 1

زن
جلوی میوه فروشی ایستاد
میوه ها را قیمت کرد
و با سبد خالی برگشت ...


نوشته شده در : دوشنبه 12 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

رفتن

دستش را روی میز گذاشت و گفت:  

اغلب داستانها وقتی طولانی و کشدار می شوند ، حوصله همه را سر می برند  

حتی قهرمان داستان .  

پایان قصه همین جاست. برو ، با خیال راحت برو ... 

تمام که شود ، همه فراموش می کنند ، حتی خود تو

به قول شازده کوچولو این دست دست کردنت خلق آدم راتنگ می کند ... 

 اگر می خواهی بروی ،برو !


نوشته شده در : شنبه 10 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

قاصدک

همه به آزادگیش غبطه می خورند 

 اما او 

 دلش کمی دلبستگی و 

 پای بندی می خواهد ...


نوشته شده در : شنبه 10 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

بهانه دوست داشتن

زن، بهانه گیر شده
مرد، بی بهانه ...


نوشته شده در : پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

قصه ی غصه ها

گفت: با خبر خوش برمیگردم!
رفت، برنگشت ...


نوشته شده در : یکشنبه 4 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

کلمات

قدرت کلمات را کشف کرد
از آن پس
هر روز کسی عاشقش می شد .


نوشته شده در : یکشنبه 4 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

عدالت ...

پدرش عرق می ریخت، عرق کارگری، پای ساختمان
او عرق می خورد، عرق سگی، پای بساط


نوشته شده در : شنبه 3 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .