تبلیغات
داستانک - مطالب تیر 1390

امروز:

راه

صدای اذان که آمد، از توی پذیرایی داد کشیدم: "بابا جون دارن اذون می گن."
باباجون از توی اتاقش بلندتر فریاد کشید: " از کدوم می گن جوجو ؟!"
مادر بزرگ که داشت به سختی از جایش بلند می‌شد، زیر لب و هن هن کنان گفت: "از همون که کَس بی کَسونه ! 
صدای مردانه‌ی توی تلوزیون داشت همان شعر همیشگیه ظهرهای جمعه را می‌خواند؛ "هر که به دیدار تو نائل شود، یک شبه حلال مسائل شود" ...
داداشی گفت: "جوجو بزن شبکه‌ی دو، می‌خوام فیتیله ببینم"
من گفتم: "داداش چندبار بگم، فیلتیله رو صبح جمعه میده، نه ظهر جمعه!"
مرد توی تلوزیون هنوز داشت شعر می‌خواند: "ای نفست یار و مدد کار ما کِی و کجا وعده ی دیدار ما"
 مادربزرگ گفت: "مادر خدا خیرت بده، صداشو بلند کن"
پدر گفت: "مادر می‌خوای نیمه شعبان بریم جمکران"
مادر بزرگ گفت: "با این پا؟!"
صدای زمین خوردن و شکستن ظرف چینی از توی آشپزخانه، همه‌مان را از جا پراند، مامان با دستپاچگی گفت: "نیاید اینجا تا خرده‌هاشو جمع کنم."
باباگفت: "مراقب دستت باش"
مامان عصبانی و کلافه در حال جمع کردن خرده شیشه ها، گفت: "وسط تابستون، توی گرما، توی اون شلوغی، جمکران رفتنمون چیه؟! "
بابا رفت سمت جانمازش. مادر بزرگ گفت: "دیدی گفتم پا می‌خواد. پای رفتن!"

لینک این مطلب در سایت لوح


نوشته شده در : یکشنبه 26 تیر 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

آدم آهنی

دستهایم را شبیه تفنگ کرده‌ام و رو به پسرک دارم ادای شلیک کردن درمی‌آورم: " کیو، کیو، کیو" پسرک عاشق این بازیست، هر دفعه نقش زمین می‌شود و ادای مردن را در می‌آورد، اما اینبار هر چه شلیک می‌کنم خبری از مردن نیست، هیچ اتفاقی نمی‌افتد، عوضش هی سینه‌اش را جلوتر می‌دهد و قدم به قدم به من نزدیکتر می‌شود، می‌گوید: " مامان، من دیگه نمی‌میرم، آدم آهنی شدمبازی با باخت من و برد پسرک تمام می‌شود! می‌روم سراغ آشپزخانه، دارم مقدمات غذا را آماده می‌کنم که صدای زمین خوردن پسرک توی سرم می پیچد، داد و گریه ‌اش که قاطی می‌شود یعنی حسابی دردش آمده، خودم هم هول کرده‌ام، میدوم بلندش کنم، روی سرامیک‌ها ولو شده و توان بلند شدن ندارد، ترس برم می‌دارد که نکند دست و پایش شکسته باشد، بدنش را وارسی می‌کنم، جا به جا قرمز شده، می‌گویم: چی شد مامان، چرا جلوتو نگاه نمی‌کنی، " می‌گوید: " نگاه کردم، خواستم بپرم روی میز" منظورش میز ناهارخوریست، که حداقل ارتفاعش دو برابر قدو قواره پسرک است. کلافه و عصبانی ‌ام و نمیدانم چطور پسرک فکر کرده که می‌تواند بپرد روی میز ناهار خوری، مانده‌ام چطور توضیح دهم که  پسرک، پرنده نیست  و ... ! که می‌گوید: " من آدم آهنی‌ام، خودتم گفتی که من آدم آهنی‌ام، آدم آهنی اگر از میز بیفته که دردش نمیاد... " !


نوشته شده در : چهارشنبه 22 تیر 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

آرامش یکنواخت ...

داشت لاک بنفش را روی ناخن هایش می کشید و فکر می‌کرد چقدر زندگی‌اش یکنواخت شده که تلفن زنگ خورد،
زنِ پشت خط در حالی که سعی می‌کرد لحن آرام و دلداری دهنده‌ای داشته باشد، خبر تصادف همسرش را به او داد ...


نوشته شده در : سه شنبه 7 تیر 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

خیال

پسرم یک خیالباف واقعیست. پدرش معتقد است به من رفته، راست می‌گوید، فقط فرقمان این است که پسرک با رویاهایش زندگی می‌کند،من آنها را چال می کنم، فوق فوقش می‌‍نویسمشان.
پسرک هنوز نمی‌داند که مردم، آدمهای خیالباف را به چشم احمق‌های بیکار، نگاه می‌کنند. هنوز اینها را نمی‌داند و سرخوشانه خیال می‌بافد و با آنها زندگی می‌کند....


نوشته شده در : جمعه 3 تیر 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .