تبلیغات
داستانک - مطالب اسفند 1392

امروز:

عید

اتوبوس دیر کرده،من خسته‌ام، چشمهایم سرخ شده از بی خوابی، حوصله ندارم. زن کنار دستی اما تمیز و مرتب است، هر روز می بینمش، همیشه همینقدر مرتب است و لبخند می زند. امروز اما انگار توی فکر است. کمی بعد رو می‌کند به من که: حقوق شما رو هم دیر میدن؟ با لحن دلداری دهنده‌ای می‌گویم: آره! می‌گوید: بچه ها هر روز میگن مامان کی میریم خرید عید! اینا هم که حقوق نمیدن، تازه هر شب هم مهمون دارن و تا دیر وقت منو نگه میدارن، بشور، بساب، بپز.... سه روزِ درست پسرامو ندیدم...



نوشته شده در : سه شنبه 20 اسفند 1392  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

تروریست

دخترکش را از بغلش پایین گذاشت و گفت: تا بیست بشماری بابا سطل زباله رو گذاشته دم در و برگشته
هنوز به ده نرسیده بود که صدا و موج انفجار شیشه‌های آپارتمان را لرزاند ...




نوشته شده در : دوشنبه 5 اسفند 1392  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .