تبلیغات
داستانک - مطالب خرداد 1393

امروز:

چگونه یک روز تعطیل را زهر مار کنیم

نان فریز شده را از نایلون در‌ می آورم و توی تستر می گذارم، صدای مادربزرگ توی سرم می‌پیچد که « نون یخ زده که نون نیست ننه» همسر با دست و صورت خیس دنبال دستمال می‌گردد، بلند می‌گویم: لااقل روز جمعه‌ای رو «نون داغ» می گرفتی! جعبه دستمال را که بچه ها پشت تلوزیون گذاشته‌اند، پیدا میکند و می‌گوید: «زنهای مردم صبح جمعه به شوهراشون میگن بگیر بخواب، خسته‌ای، کوفته‌ای، هفت روز هفته رو دویدی» علی می‌گوید: مامان به مریم بگو اول من برم دستشویی! حالت گریه می‌گیرد و با صدای نازک داد می زند: «تنده آخه» رو می کنم به مریم که چسبیده به در دستشویی: «بذار اول علی بره»

همسر می گوید: چه فرقی میکنه، تستر خریدم که نون رو داغ کنه دیگه.

میگویم: ننه خدا بیامرز میگفت: نون یخ زده نون نیست.

میگوید: ننه خدابیامرزت مرغ و خروس هم داشت، صبح تا صبح هم شیر گاو می‌دوشید.

میگویم: نه که خانواده تو همه دکتر و مهندس بودن

میگوید: چه ربطی داره؟ من دارم یه چیز دیگه می گم

با بغض و آهسته می‌گویم: تو همیشه وضع خونواده ی منو به رخم کشیدی، اگرچه که من مرغ و خروسهای ننه رو به داداش معتاد تو ترجیح میدم.

داد می زند که: تو دوباره اسم داداش منو آوردی؟

می گویم: آره خب، آبرو نذاشته توی در و همسایه واسه‌مون، کاش لااقل همسایه نبودیم. هزار بار گفتم من از این خونه بدم میاد، من نمیخوام با داداش مفنگی و زن افاده ایش همسایه باشم، گوش نکردی.

میگوید: خوب بود می رفتیم توی اون ده کوره همسایه مامانت می شدیم.

می گویم: صدبار گفتم جلوی بچه ها داد و بیداد نکن.

میگوید: تو جلوی بچه ها بگی داداش معتادت خوبه؟ اون هم داداش منه، هم بابام. هزار بار بهت گفتم.

میگویم: پس منو میخوای چی کار، برو با داداشت زندگی کن، نیمرو رو میگذارم وسط سفره و با قهر می روم سمت اتاق.

تا به خودم بیایم صدای وحشتناک به هم خوردن در می آید. علی داد می زند: مامان، بابا رفت!


نوشته شده در : جمعه 16 خرداد 1393  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .