تبلیغات
داستانک - مطالب مریم کمالی‌نژاد

امروز:

ماهیِ نونی

 

«ماهی‌ها رو بذار توی ظرف و ببر سر میز. اون ماهی که بیشتر سرخ شده رو بذار واسه خودت! اگر خواستی یکی دیگه هم بهت میدم. اون زیتون‌ها رو هم ببر. راستی خرما یادت نره، می‌گن بعد از ماهی باید خرما خورد. سبزی پلو رو بریز توی اون دیس بلوره.»

زهرا، سرخوش، نان‌های بیات شده‌ را که شبیه ماهی بریده بودمشان، توی ظرف پلاستیکی قرمز رنگ چید و گذاشت توی سفره و سریع برگشت و گفت:« آبجی، حالا زیتون‌ها رو بده.»چشمهایش برق می‌زد دیگر حواسش به بوی ماهی خانه‌ی همسایه نبود.


نوشته شده در : چهارشنبه 19 مهر 1391  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

مَردِ کوچک

هر روز از مامان می‌پرسید: " واسه جهیزیه‌ی نسرین چقدر پول لازم داریم؟ "

مامان بهش گفته بود بعد از بابا  تو مرد این خونه‌ای ...


نوشته شده در : شنبه 14 مرداد 1391  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

بازی

دختره لیسانس داره! قیافه‌اش هم بدک نیست، البته بگما، خیلی به دلم نیست، قدش کوتاس، دندوناش هم انگار یه کم نامرتبه! امروز که زنگ زدم، گفتن آخر هفته تشریف بیارید، مثل اینکه نظرشون مثبت بود، اما من گفتم هفته‌ی دیگه می‌آیم. گفتم حاج‌آقا مأموریت کاری داشتن، خارج از شهرن. دیروز سعید رو بردیم دکتر، یه قرص‌هایی بهش داده، دعا کن بتونه این زهرماری رو کنار بذاره و توی این یک هفته لرزش دستاش یه کم بهتر شه، این آخریا دیگه به جای شام و ناهار هم همین زهرماریها رو می‌خوره، تو که غریبه نیستی مادر، همه‌ می‌گن تا زن نگیره درست نمی‌شه، حالا دعا کن این یکی جور بشه!


نوشته شده در : سه شنبه 27 تیر 1391  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

مقنعه‌ی سیاه

مامانِ حمید امروز اومد مدرسه؛ اینقدر باکلاس بود که نگو، لباش قرمز، پشت چشماش از این رنگای خشکل داشت، موهاش زرد، مانتوش سفید، کفشاش تق تق صدا می‌کرد، دیگه با این مقنعه‌سیاه نیا مدرسه من؛ اصلا بذار خاله سمیرا بره کارنامه‌مو بگیره.


نوشته شده در : شنبه 23 اردیبهشت 1391  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

کفش صورتی

سه روز اول هفته جلوی درِ واحد روبرو یک صندل زنانه هست و یک کفش دخترانه صورتی، از پنجره اتاق من که کمتر از یک متر با پنجره اتاق آنها فاصله دارد، صدای شعر خواندن صاحب کفش صورتی می‌آید؛ «ما گلیم ما سنبلیم ما بچه های ....» سه روز آخر هفته به صندل زنانه و کفش دخترانه صورتی یک کفش مردانه هم اضافه می‌شود، سه روز آخر هفته، آخر شب‌ها از پنجره‌ای که کمتر از یک متر با پنجره اتاق من فاصله دارد، صدای گریه‌های صاحب صندل زنانه می‌آید که با هق‌هق می‌گوید: «حق من نبود ...»

تا حالا نه صاحب کفش صورتی را دیده‌ام نه صاحب صندل زنانه و نه کفش مردانه، تنها می‌دانم به فاصله یک متری از من دخترکی زندگی می‌کند که سه روز آخر هفته را با صدای هق‌هق‌ مادرش به خواب می‌رود....


نوشته شده در : یکشنبه 10 اردیبهشت 1391  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

کادوی تولد

جعبه بزرگ را که به زیبایی کادو پیچ شده باز می کنم، توی‌اش یک جعبه ی کادو پیچ شده‌ی دیگر است، توی آن هم یکی دیگر، از این شوخی تکراری و لوث شده لجم می‌گیرد، می گذارمش کنار، خیره نگاهش میکنم، دوباره شروع می کنم به باز کردن جعبه ها، نمی تواند خالی باشد، بالاخره توی آخرین جعبه ها باید چیزی گذاشته باشد. ادامه میدهم، به آخرین جعبه که می رسم، قلبم تندتر می زند، توی جعبه ی آخر یک کاغذ است، کاغذ را با حرص بلند می‌کنم! زیر کاغذ یک گردنبند زیباست که براقی‌اش چشمم را خیره می‌کند.خدای من! با اینکه سلیقه‌اش در نحوه‌ی غافلگیر کردنم خیلی بد بود، اما در انتخاب نوع و شکل و شمایل هدیه‌اش بدجوری ذوق زده‌ام می‌کند. می‌روم جلوی آینه و امتحانش می‌کنم، قفلش سخت بسته می‌شود، کمی که با قفل گردنبند ور می‌روم، یاد کاغذ می‌افتم، کاغذ کاهی رنگ، رها شده روی تخت، برمی‌دارمش، نستعلیق و زیبا نوشته: " مَن كَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَمَن كَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُؤتِهِ مِنْهَا وَمَا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِن نَّصِیبٍ "كسى كه كشت آخرت بخواهد براى وى در كشته‌‏اش می‌افزاییم و كسى كه كشت این دنیا را بخواهد به او از آن مى‌دهیم ولی در آخرت او را نصیبى نیست.

*آیه 20 سوره‌ی شورا

 


نوشته شده در : دوشنبه 4 اردیبهشت 1391  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

زاویه

میگویم: بابا چه لبخندی داره!

یونس با کمی تعجب و تردید می‌گوید: "به نظر من که اخم کرده!"

می‌گویم: "نه ! انگار از یک اتفاقی، چیزی، خیلی راضیه"

یونس می‌گوید: "می‌خواد یه چیزی بگه، یه حرف توی دهنشه"

می‌گویم: "داره به یه چیزی فکر می‌کنه، عمیق ... "

یونس می‌گوید: " آره، ولی از این زاویه خوشحالی توی نگاش نیست، غمگینه انگار"

مادر نفس زنان از راه می‌رسد و بطری آب را خالــی می‌کند روی قبـــر و با دلخــوری

می‌گوید: " بجنبین دیگه! الان سال تحویل می‌شه "


نوشته شده در : پنجشنبه 17 فروردین 1391  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

بده در راه خـــدا ...

مامان، بدو بیا، بابا یه روش جدید پیدا کرده، همه راحت براش پول می ریزند، اونجا خوابیده! بدو بیا! عجب ناقلاییه!


نوشته شده در : یکشنبه 21 اسفند 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

چهره 90

سلام.
کاملا بی اطلاع بودم اما انگار اینجا هم به عنوان وبلاگ برتر در قسمت داستان و داستانک جزء کاندیداهای جشنواره چهره ی نود است. ممنون از همه‌ی کسانی که رأی دادند و می‌دهند.


نوشته شده در : شنبه 20 اسفند 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

خفه شو ...

راننده ی پراید داد کشید، من نگاهش کردم و گازش را گرفتم. توی دلم گفتم: خفه شو. وقتی رسیدم در شرکت بسته بود. پارک کردم جلوی در آپارتمان نیم ساخته ی کناری. کارگر از بالا داد کشید:" خانوم ، ماشینتو اینجا نذار" گفتم : " خفه شو"! و جای ماشین را عوض کردم. دستم را که روی زنگ شرکت گذاشتم انگار که اتصالی داشته باشد، همینطور برای خودش زنگ خورد.حسین آقا از پشت آیفن داد کشید، خانوم جان صبرکن! دلم نیامد بگویم " خفه شو" البته " خف" را گفتم اما بقیه اش توی گلویم ماسید. ده دقیقه ای دیر رسیده بودم، جلسه شروع شده بود، آقای رئیس گفت: خانم ایکس، عجب ترافیکی! گفتم :خفـــه شو! عضو جدید جلسه، مهندس جوانی بود، از این جوجه فکلی های تازه لیسانس گرفته که فکر می کنند هر پروژه ای را می توانند به بهترین وجه انجام دهند و کل جهان و سیستمهایش را متحول کنند. نظرات مختلفی داشت، به کار همه عیب و ایراد گرفت. به نقشه های عزیزم که چقدر برایشان زحمت کشیده بودم توهین کرد. با هر ایرادی که می گرفت یک خفه شو نصیبش می شد. جلسه که تمام شد خانم مهندس "زد" سراغم آمد و احوالپرسی گرمی کردیم. بعد با چشمهای ریزش دوسه بار سرتاپایم را چک کرد و گفت: چقدر چاق شدی. گفتم: خفه شو! البته بعد از خفه شوی این یکی، چیز دیگری هم گفتم که چون خانواده  اینجاست از عنوان کردنش معذورم. مسیر شرکت تا خانه را با آخرین سرعتی که ماشین توانش را داشت، راندم!پشت چراغ قرمز اول، پسرک ده دوازده ساله ای چسبید به شیشه ماشین و شروع کرد به دستمال کشیدن، دویست تومنی را از لای پنجره رد کردم، گفت: خانوم! این که پفک نمکی هم نمی شه، گفتم : خفه شو! نرسیده به خانه، تازه یادم آمد که "لپ لپ" و " مداد رنگی" که دیشب قولش را به بچه داده ام، نخریدم. دور زدم! لوازم التحریری شلوغ بود انگار که مردم به جای نان هم مداد می خورند، گفتم آقا اون جعبه مداد رنگی رو میدین! گفت خانوم صبر کن به نوبت! گفتم: خفه شو! به خانه که رسیدم  پسرک از مهد آمده بود و نشسته بود روی پله ی جلوی خانه ، چشمهای سرخش معلوم بود که تا توانسته زار زده. بغلش کردم و لپ لپ و مداد رنگی را دادمش، تا آمدم بگویم تو مرد شدی نباید گریه کنی، با هق هق گفت: مامان خفه شو ...


نوشته شده در : چهارشنبه 17 اسفند 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

عریضه

 سرم را چسبانده ام به پنجره های ضریح امامزاده و زل زده ام به پولهای انبار شده ی توی اتاقک، ناگهان یک کاغذ از بالا می افتد روی اسکناس های سبز و آبی ! رویش با خط نه چندان خوبی نوشته " پول عمل قلب مش تقی ..."


نوشته شده در : سه شنبه 16 اسفند 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

آرزو

مادر، پارچه ی صورتی را روی زمین پهن کرده و دارد کاغذ الگو را رویش سنجاق می کند، دست می کشد روی خرس های عروسکی  روی پارچه و خندان وبا ذوق می گوید: "کی میشه واسه نوه هام لباس بدوزم"
من لبخند می زنم و به لباسهای کوچکی که سالهاست توی چمدان خاک می خورد فکر می کنم ...


نوشته شده در : جمعه 12 اسفند 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

آلزایمر

مرد، آرام دستهای مادرش را بوسید، چشمهایش را بوسید، سرش را روی سینه اش گذاشت...
مادر چشمهایش را باز کرد، دستهایش را پس کشید، خودش را جمع کرد، فریاد کشید ... به من دست نزن، تو نامحرمی ...


نوشته شده در : جمعه 5 اسفند 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

بازیگر

دنبالم دوید و کتابی را جلویم گرفت و نفس نفس زنان گفت: می شه یه امضاء کنید من عاشق بازی‏ای شمام!
ستاره زیر لب گفت: منم عاشق بازیاشم، مخصوصا بازی امروزش!
آقای وکیل کتاب را از دستم گرفت و تحویل دخترک داد و گفت: الان وقت ندارند و پچ پچ کنان توی گوشم گفت: الان دادگاه شروع می شه، لطفا عجله کنید ...


نوشته شده در : سه شنبه 13 دی 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

خدایی یا پیامبر؟!

مرد، خطاب به مردی دیگر که روی منبری بلند، نزدیکی های سقف نشسته بود و موعظه می کرد فریاد کشید:
سلام خدا ...!
منبر نشین جواب داد: من خدا نیستم مرد
مرد تازه وارد فکری کرد و مجددا فریاد کشید: سلام پیامبر!
منبرنشین با ناراحتی و تعجب گفت: من پیامبر نیستم ...
مرد تازه وارد دستی به ریش هایش کشید و گفت: پس پایین بیا تا بهم حرف بزنیم ...


نوشته شده در : یکشنبه 20 آذر 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .