تبلیغات
داستانک - مطالب مریم کمالی‌نژاد

امروز:

حریم

پدر وقت رفتن گفته بود که زود برمی‌گردد، اما آنقدر دیر کرد که سرباز توانست با لگد در را باز کند و تا یک قدمی دخترک برسد. چشمهای سرخ و وقیح سرباز، روی گردنبندِ اللهِ طعمه‌اش قفل شده بود، دختر اما همه‌ی توانش را ریخت توی دستهای عرق‌کرده و لرزانش و ماشه‌ی اسلحه‌ی روی شقیقه‌اش را کشید ...


نوشته شده در : دوشنبه 14 شهریور 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

 تصویر تا ابد غمناک

دو بسته شمع، یک فندک، پاکتهای پر و خالی سیگار
یک قبر خاکی تازه آب خورده
یک دنیا خاطره، بغض و تنهایی
تمام دارایی مرد بود ...


نوشته شده در : دوشنبه 7 شهریور 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

مظلوم ترین پدر دنیا

پدر همه چیز دخترش بود، تکیه‌گاهش، امیدش، پناهش، امامش بود.
دختر حق داشت ساعت‌ها بنشیند و پدرش را تماشا کند، حق داشت، هیچ کس نمی‌توانست این حق را از او بگیرد.
حتی وقتی صورت پدر خیس خون بود .


نوشته شده در : پنجشنبه 27 مرداد 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

پیرمرد روستا

یک عمر کارش این بود که روزی سه وعده، وقت اذان، برود طاق باز بخوابد کنار پنجره ، چشمهایش را ببندد و گوش کند به صدای اذانی که از مسجد روستا، بلند بود... بعد همانجا کنار پنجره بایستد به نماز ... بار آخر، همین یک هفته پیش بود که دیگر بعد از اذان چشمهایش را باز نکرد ...


نوشته شده در : جمعه 7 مرداد 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

راه

صدای اذان که آمد، از توی پذیرایی داد کشیدم: "بابا جون دارن اذون می گن."
باباجون از توی اتاقش بلندتر فریاد کشید: " از کدوم می گن جوجو ؟!"
مادر بزرگ که داشت به سختی از جایش بلند می‌شد، زیر لب و هن هن کنان گفت: "از همون که کَس بی کَسونه ! 
صدای مردانه‌ی توی تلوزیون داشت همان شعر همیشگیه ظهرهای جمعه را می‌خواند؛ "هر که به دیدار تو نائل شود، یک شبه حلال مسائل شود" ...
داداشی گفت: "جوجو بزن شبکه‌ی دو، می‌خوام فیتیله ببینم"
من گفتم: "داداش چندبار بگم، فیلتیله رو صبح جمعه میده، نه ظهر جمعه!"
مرد توی تلوزیون هنوز داشت شعر می‌خواند: "ای نفست یار و مدد کار ما کِی و کجا وعده ی دیدار ما"
 مادربزرگ گفت: "مادر خدا خیرت بده، صداشو بلند کن"
پدر گفت: "مادر می‌خوای نیمه شعبان بریم جمکران"
مادر بزرگ گفت: "با این پا؟!"
صدای زمین خوردن و شکستن ظرف چینی از توی آشپزخانه، همه‌مان را از جا پراند، مامان با دستپاچگی گفت: "نیاید اینجا تا خرده‌هاشو جمع کنم."
باباگفت: "مراقب دستت باش"
مامان عصبانی و کلافه در حال جمع کردن خرده شیشه ها، گفت: "وسط تابستون، توی گرما، توی اون شلوغی، جمکران رفتنمون چیه؟! "
بابا رفت سمت جانمازش. مادر بزرگ گفت: "دیدی گفتم پا می‌خواد. پای رفتن!"

لینک این مطلب در سایت لوح


نوشته شده در : یکشنبه 26 تیر 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

آدم آهنی

دستهایم را شبیه تفنگ کرده‌ام و رو به پسرک دارم ادای شلیک کردن درمی‌آورم: " کیو، کیو، کیو" پسرک عاشق این بازیست، هر دفعه نقش زمین می‌شود و ادای مردن را در می‌آورد، اما اینبار هر چه شلیک می‌کنم خبری از مردن نیست، هیچ اتفاقی نمی‌افتد، عوضش هی سینه‌اش را جلوتر می‌دهد و قدم به قدم به من نزدیکتر می‌شود، می‌گوید: " مامان، من دیگه نمی‌میرم، آدم آهنی شدمبازی با باخت من و برد پسرک تمام می‌شود! می‌روم سراغ آشپزخانه، دارم مقدمات غذا را آماده می‌کنم که صدای زمین خوردن پسرک توی سرم می پیچد، داد و گریه ‌اش که قاطی می‌شود یعنی حسابی دردش آمده، خودم هم هول کرده‌ام، میدوم بلندش کنم، روی سرامیک‌ها ولو شده و توان بلند شدن ندارد، ترس برم می‌دارد که نکند دست و پایش شکسته باشد، بدنش را وارسی می‌کنم، جا به جا قرمز شده، می‌گویم: چی شد مامان، چرا جلوتو نگاه نمی‌کنی، " می‌گوید: " نگاه کردم، خواستم بپرم روی میز" منظورش میز ناهارخوریست، که حداقل ارتفاعش دو برابر قدو قواره پسرک است. کلافه و عصبانی ‌ام و نمیدانم چطور پسرک فکر کرده که می‌تواند بپرد روی میز ناهار خوری، مانده‌ام چطور توضیح دهم که  پسرک، پرنده نیست  و ... ! که می‌گوید: " من آدم آهنی‌ام، خودتم گفتی که من آدم آهنی‌ام، آدم آهنی اگر از میز بیفته که دردش نمیاد... " !


نوشته شده در : چهارشنبه 22 تیر 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

آرامش یکنواخت ...

داشت لاک بنفش را روی ناخن هایش می کشید و فکر می‌کرد چقدر زندگی‌اش یکنواخت شده که تلفن زنگ خورد،
زنِ پشت خط در حالی که سعی می‌کرد لحن آرام و دلداری دهنده‌ای داشته باشد، خبر تصادف همسرش را به او داد ...


نوشته شده در : سه شنبه 7 تیر 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

خیال

پسرم یک خیالباف واقعیست. پدرش معتقد است به من رفته، راست می‌گوید، فقط فرقمان این است که پسرک با رویاهایش زندگی می‌کند،من آنها را چال می کنم، فوق فوقش می‌‍نویسمشان.
پسرک هنوز نمی‌داند که مردم، آدمهای خیالباف را به چشم احمق‌های بیکار، نگاه می‌کنند. هنوز اینها را نمی‌داند و سرخوشانه خیال می‌بافد و با آنها زندگی می‌کند....


نوشته شده در : جمعه 3 تیر 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

مرد عنبکوتی

پسرک فریاد کشید: "خاله ببین مرد عنکبوتی شدم"
و از پنجره‌ی طبقه سوم پرید ...


نوشته شده در : جمعه 20 خرداد 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

بی‌وفا

مراسم چهلم که تمام شد،
خواهرش آمد سراغش که مرد، بی سر و همسر نمی‌شود
که بچه‌ها، مادر می‌خواهند
که خانه‌ی بدون زن، پا نمی‌گیرد
خواهرش اجازه می‌خواست تا دنبال مورد مناسبی باشد
مرد سر به زیر انداخت، دستهایش را توی هم فشرد و گفت:
" همین ثریا خانوم، که توی ختم حلوا پخش می‌کرد، همسایه‌مونه، همین خوبه!"


نوشته شده در : جمعه 6 خرداد 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

شفا

از اینجا، فقط کفش هایشان را می بینم، می آیند و می روند، بعضی هایشان می ایستند و دوباره راه می افتند، بیشترین رکورد ایستادن مال یک کفش مشکی ساده ی مردانه بود، جفت نبود، یک کفش بود و یک پاچه ی شلوار آویزان. از اینجا مادر را هم می بینم که گاهی طناب بسته به پایم را باز می کند و با دستمالِ خیس، جایش را تمیز می کند. مادر گاهی زل می زند به دست و پاهایم، گاهی به چشمهایم. بعدش هم می نشیند و گریه می کند.می دانید! مادرها نباید گریه کنند، باید همیشه بخندند، مادرها که گریه می کنند انگار دنیا را غصه می گیرد. دیشب، نیمه های شب،  صدایی را که این یک هفته، وقت طلوع و غروب می شنیدم، دوباره آمد! همه به جنب و جوش افتادند، مادر پشت سرم نشسته بود، فقط صدایش را می شنیدم. می لرزید و می گفت: " الهی شکر، الهی شکر" صدا هم چنان می آمد و مادر هنوز داشت گریه می کرد که پلک هایم سنگین شد، بعدش نمی دانم توی خواب بود یا بیداری که یکی از آن کفش ها، ناگهان رو به روی من ایستاد، خیلی نزدیک بود، شاید اگر می توانستم دستم را دراز کنم، به عبایش می رسید. کمی ایستاد و بعد نشست، طناب دور پاهایم را باز کرد و لبخند زد، بعدترش انگار پرواز کردم، جایی بودم آن بالاها، طنابها بودند که توی هم گره خورده و رفته بودند تا  یک پنجره ای.کفش ها دیگر نبودند، به جایش سرها را می دیدم، کبوتر ها را ، گنبد را، من هم آن پایین بودم، آرام و ساکت خوابیده بودم، مثل همیشه، مادر هم کنارم بود، او هم خواب بود انگار. بالای سرم پُر بود از ابرهای خیس ، یکی یکی ابرها را گرفتم و تکه تکه شان کردم و پاشیدم روی سر مادرم، روی صحن، روی گنبد، روی سر کبوترها ... همه جا خیس شد، من، مادر، گنبد...

لینک این مطلب در سایت لوح


نوشته شده در : چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

خوشبختی

خانه ای نداشتیم، پول هم،
قوتی اندک برای زنده ماندن بود و
خروار خروار آرزو و ساعت ساعت رویا
خوشبخت بودیم ... خوشبخت ...


نوشته شده در : چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

فاطی کوچیکه

فاطی کوچیکه

هفت ساله بودم که بابا مُرد. تصادف کرد. توی جاده ی بندرعباس. روز خاک سپاری من و خواهرم را نبردند، گذاشتندمان خانه ی خاله سومی که تازه ازدواج کرده بود، مام جون گفت: "  شگون نداره تازه عروس بیاد قبرستون." تا ظهر قمبرک زده بودیم کنار باغچه ی کوچک توی حیاط . برگهای زرد درخت پرتقال می ریختند توی باغچه . فاطی کوچیکه یکی یکی برگها را بر میداشت و خرچ خرچ خردشان می کرد . ولی من همه اش گریه می کردم .

خاله، نازمان می کرد و می گفت: " پاشین بیاین تو، سرما می خورین. " بعدترش دلداریمان می داد : " هر کی باباش بمیره حضرت علی باباش می شه "

فاطی کوچیکه تا چند وقت  با هیچکس حرف نمی زد . مامان نازش میکرد، بغلش میکرد و اشک می ریخت، عمه بهش پول میداد که برود برای خودش پفک مینو بخرد. باباجون نگاهش می کرد ، پک محکمی به سیگارش می زد و چشمهایش قرمز می شد.

یکی دو روز بعد از خاکسپاری بردندمان سرِ خاک، عمه می گفت تا همین دو روز قبل، جز همین دو سه تا قبر، بقیه خالی بودند، حالا ولی تقریبا همه ی ردیف پر شده بود. من فکر می کردم چطور این همه آدم در عرض یک روز مرده اند. عمه سرش را تکان می داد و می گفت: " لابد نوبت ما که بشه ، می برن توی جاده ی کارخونه چالمون می کنن، هیشکی هم سراغمون نمی گیره. خوب کرد این فرانگیز خانم که واسه خودش یه قبر خرید، همین جا، کنار داداشش" توی دلم تعجب می کردم  از عمه که می دانست کی نوبتش میرسد.

کنار دست بابا یه قبر بود، قبر یک پسر جوان، بالای سرش یه سنگ مثلثی فرو کرده بودند توی خاک و رویش نوشه بودند فرهاد صامتی 26/9/82 . زنهای چادر سیاه دور قبر فرهاد نشسته بودند و زار می زند، گاهی یکی شان غش میکرد و بقیه جیغ کشان آب می پاشیدند توی صورتش، اگر به هوش نمی آمد محکم می زدند توی صورتش. بین آنها یکی بود که بیشتر از همه بی تابی می کرد، صدایش می کردند فرانگیز، همان که عمه می گفت برای خودش قبر خریده. چشمش که به عمه می افتاد جیغ می کشید: " تو هم مث من برادر مرده ای " این را که می گفت، عمه هم صدایش بلند می شد، می زد توی صورتش و می گفت : " برادر مرده می داند، برادر مرده می داند."

هر صبح  جمعه، کار مامان شده بود حلوا درست کردن و راه قبرستان را پیش گرفتن . من و فاطی کوچیکه، راه قبرستان را از راه خانه مان بهتر بلد شده بودیم. ساعت ها سر خاک بابا می نشستیم، گاهی هم که صدای فریاد و گریه و زاری از اطراف می آمد، می فهمیدیم که مرده ی جدید آورده اند، به دو می رفتیم سراغ جمعیت، مامان فریاد می کشید: " شما کجا؟ جای دور نریدا " کم کم، شرکت در مراسم خاکسپاریِ آدمهای ناشناس و زل زدن به فک و فامیل بیچاره و گریانشان، برایمان تبدیل به یک سرگرمی غم بار  شده بود. یک بار که از خاکسپاری یک مرده ی جدید برگشتیم، فرانگیز رو کرد به من و گفت : " دختره ، نمی ترسی اینقده مرده نگاه می کنی؟ " من گفتم " نه ! " بعد رو کرد به فاطی کوچیکه و گفت : " تو چی ریزه؟ " فاطی کوچیکه جواب نداد عوضش چسبید به مامان و صورتش را توی چادرش قایم کرد . مامان گفت: " بچه ام از وقتی باباش رفته، زبونش بند اومده " بعد هم زد زیر گریه و زیر لب گفت : " بیچاره من ! بیچاره من "

فرانگیز بلند شد و فاطی کوچیکه را بغل کرد، یک شیرینی از توی بشقابی که روی قبر برادرش بود برداشت و داد دستش بعد هم شروع کرد برایش ادا و شکلک در آوردن. فاطی کوچیکه حتی یک لبخند هم نزد. فرانگیز گذاشتش روی زمین، کنار مامان و دوباره شروع کرد ادای خواننده های هندی را در آوردن ، صدایش را نازک کرد و  دستهایش را توی هوا تاب  داد. من از خنده داشتم غش می کردم، فاطی کوچیکه هم خندید. مامان هم ...

بعد از آن کم کم حال فاطی کوچیکه بهتر شد، زبانش باز شد، می خندید و بازی می کرد، با این حال گاهی که ازش غافل می شدیم می دیدیم یک گوشه کز کرده و دارد انگشت شستش را می مکد.

قبرستان رفتن های صبح جمعه، برایمان عادت شده بود. دیدن فرانگیز و شنیدن جک هایش هم بساط خنده ی یک هفته مان را جور می کرد. شده بود شخصیت مورد علاقه ی فاطی کوچیکه، گاهی می رفتند یک گوشه با هم حرف میزدند و می خندیدند .

من هم دوستش داشتم، انگار غمی توی دلش نبود، تا ما را می دید شروع می کرد به خندیدن و جک گفتن و ادا در آوردن... گاهی هم خسته می شد و با مامان، درد دل می کرد، یک بار مامان ازش پرسید: " فرانگیزخانم، دختر کوچیکت چقدرشه؟! " " سه سال " " زنده باشه ، خدا ببخشه "

فرانگیز چشمهایش را در هم کشید و گفت : " ای خواهر، ناخواسته بود، با این مرتیکه ی فلون فلون شده که من دیگه بچه نمی خواستم "  

سرم را بردم کنار گوش مامان و گفتم : " فلون فلون شده یعنی چی؟ " مامان گفت : " ساکت باش ، بعدا می گم "

کم کم، اغلب فک و فامیل فرانگیز اینها را شناختیم ، شوهرش را هم یکی دوبار دیده بودیم، اما ارتباطمان محدود می شد به همان صبح های جمعه ... یکی دو سال که گذشت، رفت و آمدمان به قبرستان کمتر شد، دو هفته ای یک بار ، گاهی هم ماهی یک بار... بعدترش فاصله اش بیشتر هم شد، دو ماهی یکبار ... !!

یک صبح جمعه وقتی که رسیدیم سرخاک بابا همه مان میخکوب شدیم، قبری که فرانگیز کنار فرهاد برای خودش خریده بود ، با یک عالمه گِل و خاک تازه و آب خورده پر شده بود. بالایش هم روی یک تکه چوب نوشته شده بود فرانگیز صامت 27/9/86 .

من و فاطی کوچیکه به هم نگاه کردیم، مامان نشست روی خاک ها، زل زد به تکه چوب بالای قبر.  فاطی کوچیکه زد زیر گریه. مامان زیر لب گفت: " آخه چطوری؟! این که تا یه ماهه پیش حالش خوب بود، خودم دیدمش " من هم گریه ام گرفته بود. یاد کارها و خنده هایش افتاده بودم .یکی دو ساعتی همان جا کنار قبر بابا ، فرهاد و فرانگیز ماندیم... فاطی کوچیکه دوباره ساکت شده بود، حرف نمی زد. هر چه باهاش حرف می زدیم جواب نمی داد. دو هفته بعدش، مامان با فاطی کوچیکه رفت قبرستان من ماندم خانه، امتحان داشتم. مامان که برگشت با تلفن به عمه گفت که خانواده فرانگیز آمده بودند سرخاکش، گفتند که خودش را کشته، آتش زده ، از دست شوهرش ...

شبش فاطی کوچیکه توی رختخواب آرام صدایم کرد :"  بیداری آبجی "

ـ آره .

ـ  آبجی من میدونم ، فرانگیز خانوم خودشو نکُشته .

ـ از کجا میدونی ؟

ـ یه بار به من گفت هر کی خودشو بکُشه میره جهنم.

 ـ واسه چی اینو بهت گفت؟

 ـ خودش گفت.

ـ میدونم خودش گفت ،تو چی گفتی که اون این حرفو بهت زد ؟

ـ من؟! من ... من اون موقع ها که خیلی ناراحت بودم، بهش گفتم که می خوام برم پیش بابا، گفتم که زری بهم گفته برای اینکه برم پیش بابا باید اول بمیرم، بهش گفتم بهم یاد بده چطوری بمیرم . اونم بهم گفت هر کی خودشو بکُشه میره جهنم. چون خدا ناراحت می شه کسی با دست خودش، خودشو بکشه، تازه گفت جهنم پر از آتیشه، گفت که از آتیش می ترسه، حالا چطور می تونه خودشو کشته باشه اونم با آتیش ؟

 ـ آره آبجی ، فکر کنم تو راست میگی، اون خودشو نکشته، حالا بخواب .

فاطی کوچیکه ولی آن شب را تا صبح نخوابید، نشست توی رختخوابش و ریز ریز اشک ریخت ... 


نوشته شده در : سه شنبه 27 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

حسرت

عاقد صدا زد: پدر عروس لطفا تشریف بیاورند
پدر بزرگ سنگین از جایش بلند شد
گوشه ی چشمهای دخترک خیس شد ...


نوشته شده در : دوشنبه 26 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .

نفرین مستجاب!

پیرزن تنها یک نفرین بلد بود که آن را هم فقط یک بار به زبان آورد:
" الهی به چه کنم چه کنم بیفتی پسر"


نوشته شده در : دوشنبه 19 اردیبهشت 1390  توسط : مریم کمالی‌نژاد.    نظرات() .